تبليغاتX
عشق شیرین
عشق شیرین

عشقي كه با اشكهاي چشم شستشو شود،هميشه پاكيزه و زيبا خواهد ماند. كريستوفو_مارلو


دست هایم را محکمتر از همیشه حصار میکنم بر اندام مردانه ات...

خودم را چنان در آغوشت رها میکنم که،گویی آن روز که خدا ما را از بهشت راند

نقشه اش این بود که میان جهنم و زمین

آغوش تو رویایی تر از هر بهشتی

سهم دست هایم شود!!!


براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد


نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 14:46 توسط میثم محمدی| |

نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 14:42 توسط میثم محمدی| |

کوچه به کوچه گشتم،خانه به خانه رفتم

       دل را بهانه کردم ، تورا نشانه دادم

             هرلحظه باتو بودم،در صحبت خیالم

                    اما خیال دوری ، هرگزنکرده بودم

                             مات رفاقت بودم ، گمراه عالم بودم

                            فردای این قیامت ، هرگز ندیده بودم

                   من درپی رفاقت ، تو در پی خیانت

            این دو خیال ما بود ، در صحنه شکایت

      حالا بپرس از خود ، بزرگترین خطایم

آیا به جز رفاقتت ، من جرم کرده بودم؟؟؟

 

 

نوشته شده در شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 13:4 توسط میثم محمدی| |

وقتي راه رفتن آموختي دويدن بياموز و دويدن كه آموختي پرواز را.

راه رفتن بياموز زيرا راه هايي كه مي روي جزيي از تو مي شود.

و سرزمين هايي كه مي پيمايي بر مساحت تو اضافه مي كند.

دويدن بياموز چون هر چيز را بخواهي دور است و هرقدر كه زود باشي دير. 

وپرواز را ياد بگير نه براي اينكه از زمين جدا باشي،

براي آنكه به اندازه فاصله زمين تا آسمان گسترده شوي.

من راه رفتن را از يك سنگ اموختم. دويدن را از يك كرم خاكي و پرواز را از يك

درخت.

بادها از رفتن به من چيزي نگفتند زيرا آن قدر در حركت بودند كه رفتن را

نمي شناختند!

پلنگان دويدن را يادم ندادند زيرا آن قدر دويده بودند كه دويدن را از ياد برده بودند!

پرندگان نيز پرواز را به من نياموختند زيرا چنان در پرواز خود غرق بودند

كه آن را به فراموشي سپرده بودند!

 

اما سنگي كه درد سكون را كشيده بود رفتن را مي شناخت...

و كِرمي كه در اشتياق دويدن سوخته بود دويدن را مي فهميد...

و درختي كه پاهايش در گل بود از پرواز بسيار مي دانست...

آنها از حسرت به درد رسيده بودند و از درد به اشتياق و از اشتياق به معرفت.

 

وقتي راه رفتن آموختي دويدن بياموز. و دويدن كه آموختي پرواز را.

راه رفتن بياموز زيرا هر روز بايد از خودت تا ✿خدا✿ گام برداري.

دويدن بياموز زيرا چه بهتر كه از خودت تا ✿خدا✿ بدوي.

وپرواز را ياد بگير زيرا بايد روزي از خودت تا✿خدا✿ پر بزني.

 

نوشته شده در جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 14:16 توسط میثم محمدی| |

بهترين همسفر آن است كه در طول سفر فكر كني يك نفري درعين دو يا چند نفر بودن.

بهترين آيينه وجدان توست، آگاه و بيدار باش.

بهترين شريك آن است كه اصلا وجود نداشته باشد.

بهترين گذشت آن است كه در موضع قدرت باشي و آن را انجام دهي.

بهترين ايده ها را هميشه احساس تو به تو هديه مي كند نه عقل تو.

بهترين راه حرف زدن، صريح و شفاف حرف زدن است، از حاشيه بپرهيز.

بهترين مامن شانه هاي كسي است كه از صميم قلب دوستش داري.

بهترين نعمت بدون هيچ قيد و شرطي، سلامتي است و دل خوش.

بهترين جست و جو، كنكاش در وجود خودت است.

بهترين عمل آن است كه بدي را با نيكي جواب بدهي.

بهترين راه براي بدگويان آن است كه در عمل عكس آن چه را كه گفته اند نشان بدهي نه با زبان.

بهترين فرار آن است كه از جمع غيبت كنندگان بگريزي.

بهترين بزرگواري آن است كه هرگز از بالا به كسي نگاه نكني مگر آن كه بخواهي او را از زمين بلند كني.

بهترين طرز فكر كردن آن است كه به ديگران بر اساس خصوصيات شخصيتي شان امتياز بدهي نه بر اساس ظاهر و ثروت.

بهترين قدرداني آن است كه در آن افراط نباشد.

و بهترين مرگ آن است كه تنها جسمت از ميان رفته باشد و نه اسمت.

نوشته شده در جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 14:6 توسط میثم محمدی| |

اهل دانشگاهم
رشته ام علافی‌ست
جیب‌هایم خالی‌ست
پدری دارم
حسرتش یک شب خواب!
دوستانی همه از دم ناباب
و خدایی که مرا کرده جواب

اهل دانشگاهم

قبله ام استاد است

جانمازم نمره!
خوب می‌فهمم سهم آینده من بی‌کاریست
من نمی‌دانم که چرا می‌گویند
مرد تاجر خوب است و مهندس بیکار
و چرا در وسط سفره ما مدرک نیست

چشم ها را باید شست

جور دیگر باید دید
باید از مردم دانا ترسید!
باید از قیمت دانش نالید!
وبه آن‌ها فهماند
که من اینجا فهم را فهمیدم

من به گور پدر علم و هنر خندیدم!


نوشته شده در سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 17:19 توسط میثم محمدی| |

فقر

ميخواهم  بگويم ......

فقر  همه جا سر ميكشد .......

فقر ، گرسنگي نيست ، عرياني  هم  نيست ......


فقر ، چيزي را  " نداشتن " است ، ولي  ، آن چيز پول نيست ..... طلا و غذا

نيست  .......


فقر  ،  همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفتهء يك كتابفروشي

مي نشيند ......


فقر ،  تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ،‌ كه روزنامه هاي برگشتي را

خرد ميكند ......


فقر ، كتيبهء سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند .....


فقر ، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته

ميشود .....


فقر ،  همه جا سر ميكشد ........


فقر ، شب را " بي غذا  " سر كردن نيست ..

فقر ، روز را  " بي انديشه"   سر كردن است ...

**********************
*خداوندا اگر روزی بشر گردی ز حال ما خبر گردی پشیمان می شوی از
 قصه خلقت از این بودن از این بدعت خداوندا نمی دانی که انسان بودن و
 
 ماندن در این دنیا چه دشوار است چه زجری می کشد آنکس که انسان
 
 است و از احساس سرشار است .

*در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند، و بر
 
 حسینی می گریند که آزادانه زیست .

*این جا که منم کسی چه می داند که بودن نیز همچون زیستن طاقت
 
 فرساست دو بیگانه ی همدرد از دو خویش بیدرد با هم خویشاوندترند اشنا
 
 یعنی هم خانه ی من در دیار تنهایی...

*خدایا به من زیستنی عطا کن که در لحظه ی مرگ بربی ثمری لحظه ای
 
 که برای زیستن گذشت حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بربیهودگی اش
 
 سوگوار نباشم .

*خدایا رحمتی كن تا ایمان برایم نان و نام نیاورد ، قوتی بخش تا نانم حتی
 
 نامم را در خطر ایمان بگذارم.


* میگه وقتی نمیتونی فریاد بزنی ناله نکن!! خاموش باش قرن ها نالیدن به
 
 کجا انجامید؟؟ تو محکومی به زندگی کردن تا شاهد مرگ آرزوهای خودت
 
 باشی ...


*مگر چشم از زبان صادقانه تر سخن نمی گوید؟ مگر نه اشک زیباترین شعر
 
 و بی تابترین عشق و گدازترین ایمان و داغترین اشتیاق و تب دار ترین
 
 احساس و خالص ترین گفتن و لطیف ترین دوست داشتن است که همه در
 
 کوره یک دل به هم آمیخته و ذوب شده اند و قطره ای شده اند نامش
 
 اشک؟

*خدایا مرا از این فاجعه پلید " مصلحت پرستی " که چون همه کس گیر شده
 
 وقاحتش از یاد رفته و بیماری شده است که از فرط عمومیتش هر که از آن
 
 سالم مانده باشد بیمار مینماید مصون بدار تا: "تا به رعایت مصلحت ،حقیقت
 
 را ذبح شرعی نکنم .....

*چه تنگنای سختی است یك انسان یا باید بماند یا برود و این هردو، اكنون
 
 برایم از معنی تهی شده است و دریغ كه راه سومی هم نیست ..... 

**********************

نیایش
خدایا:

مگذار که :

ایمانم به اسلام و عشقم به خاندان پیامبر ، مرا با کسبه دین ، یا حَمَله تعصب
 
 ، و عَمَله ارتجاع هم آواز کند .

که آزادی ام اسیر پسندِ عوام گردد .

که «دینم» در پس «وجهه دینی» ام دفن شود ، که عوام زدگی مرا مقلّد
 
 تقلید کنندگانم سازد .

که آن چه را «حق می دانم» به خاطر آن که «بد می دانند» کتمان کنم .
 

خدایا می دانم که اسلامِ پیامبرِ تو با « نه » آغاز شد و تشیع دوست تو نیز با
 
 « نه » آغاز شد .
مرا ای فرستنده محمد و ای دوستدار علی ! به« اسلام آری » و به « تشیع
 
 آری » کافر گردان .
نوشته شده در سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 17:14 توسط میثم محمدی| |

هر کسی دوتاست .


و خدا یکی بود .


و یکی چگونه می توانست باشد ؟


هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست .


و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت .


عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند .


خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد .

و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد .


و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد .


و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند .


و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور .


اما کسی نداشت ...


و خدا آفریدگار بود .


و چگونه می توانست نیافریند .


زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ...


و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .


دکتر شریعتی

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 10:4 توسط میثم محمدی| |

قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.

 

بعد از مرگم، انگشت‌های مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت‌نگاری قرار

 دهید.

به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!

 

ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک ‌کاری کنند.

 

عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اکیدا ممنوع

 است.

بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.

 

کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!

 

مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.

 

روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور

دانش بجست.

دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!

 

کسانی که زیر تابوت مرا می‌گیرند، باید هم قد باشند.

 

شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.

 

گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.

 

در مجلس ختم من گاز اشک‌آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.

 

از اینکه نمی‌توانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش مي طلبم.

 

نوشته شده در شنبه بیستم آذر 1389ساعت 11:51 توسط میثم محمدی| |

فروش فول آلبوم دی جی یاهل به همراه تمامی تک تراک ها و کلیپ ها
:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 18:27 توسط میثم محمدی| |

زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند...

 

 ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر...

 

 مي تواند تنها يك همسر داشته باشد

 

 و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي ....

 

براي ازدواجش ــ در هر سني ـ اجازه ولي لازم است

 

 و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار ميتواني ازدواج كني ...

 

 در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ...

 

 او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ...

 

 او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني....

 

او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ....

 

 او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ....

 

 او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر ...

 

و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛

 

 پیر می شود و میمیرد...

 

و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند

 

 چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت،

 

 زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش

 

 گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛

 

 سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن

 

 را در دل او زنده می کند...

 

و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد...!

 

و این رنج است           (زنده یاد دکتر شریعتی)

 

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 11:39 توسط میثم محمدی| |

تنها عشقی است که بی وفایی ندارد

 

 عشق زمینی،جلوه ملکوتی توست خدایا


                             بهانه رسیدن در محضر   کبریاست ،خدایا

گر  مجنون  و دیوانه  و  رندیم که   هستیم


                              در  درگه  تو  عابد  و  باده   پرستیم  ،خدایا

 

 

(عشق زمینی نیز جلوه ای از عشق به خداست)

 



نوشته شده در یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 11:36 توسط میثم محمدی| |

از پشت يك تنهايي نمناك و باراني 
 
تو را با لهجه ی گل هاي نيلوفر صدا كردم
 
تمام شب براي با طراوت ماندن
 
باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
 
پس از يك جست وجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس 
 

تو را از بين گل هايي كه در تنهاييم روييدند با حسرت جدا كردم

 

نوشته شده در جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 18:7 توسط میثم محمدی| |

1. به ديگران قول 100% بدهيد كه كاري را تا تاريخ معيني به اتمام خواهيد رساند. قول دادن به ديگران در شما انگيزه ايجاد مي كند.


 

  2. در مطالعه مجلات ، به منظور صرفه جويي در وقت ، مقالات مورد نياز خود را جدا كنيد و براي مطالعه بعدي بايگاني كنيد.

 

3. تندخواني را ياد بگيريد تا بتوانيد در مدت كوتاهتري مطالب بيشتري را مطالعه كنيد.

 

4. هر فعاليتي در جهت تقويت انضباط فردي براي استفاده بهتر از وقت و مديريت زمان باعث تقويت ساير اصول انضباطي نيز مي شود.

 

5. با حذف تمام كارهايي كه انجام آنها از اهميت ناچيزي برخوردار است ، مي توانيد كارهاي خود را با سرعت بسيار بيشتري به اتمام برسانيد.

 

 6. پيش از آن كه يك كتاب را به طور كامل بخوانيد ، با ورق زدن و مرور سريع مطالب، سرعت خود را در خواندن كتاب بالا ببريد.

 

7. از خواندن مطالب غيرضروري خودداري كنيد. اشتراك خود را با مجله ها و روزنامه هايي كه به آنها نياز نداريد قطع كنيد.

 

 
 

 

8. هنگامي كه بسيار خسته ايد، به خانه آمدن و زود به رختخواب رفتن يكي از بهترين راه هاي استفاده از وقت است.

 

9. هر روز مقداري از وقتتان را به اين اختصاص دهيد كه در مورد هدف هاي اصلي و واقعي خود و راه هاي بهتري كه از طريق آنها مي توانيد روز به روز به هدف هاي خود نزديك تر شويد فكر و تأمل كنيد.

 

10 . رشد شخصيت ، عامل اصلي صرفه جويي در وقت است. هر قدر انسان برتري شويد با صرف وقت كمتري مي توانيد به هدف هاي خود برسيد.

 

11 . سعی كنید در تنظیم وقت ماهرانه عمل كنید.

 

 

 

12 . هميشه براي انجام كارهايتان جدول زمان بندي شده داشته باشيد و تمام كارها و قرار ملاقات ها را در آن بنويسيد.

 

13 . هر كاري كه انجام مي دهيد در واقع داريد وقتتان را مي فروشيد. آن را ارزان نفروشيد.

 

14 . راهكارهاي مديريت زمان ، قدرت قضاوت، پيش بيني ، اطمينان و انضباط فردي را افزايش مي دهد.

 

15 . مديريت زمان ( تنظیم وقت ) بيش از هر چيز نياز به انضباط فردي ، خويشتن داري و تسلط بر نفس دارد.

 

نوشته شده در جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 18:2 توسط میثم محمدی| |

همانجا که بت خویش شکستیم، نشستیم
ما چو در کوی خرابات نشستیم ، شکستیم


·        همه کس را به ره خویش بخواندیم ، شب و روز
گر چه رسواتر و بدنام تر از خویش ، نجستیم


·        دل ندادیم اگر، بر خم گیسوی نگاری
دل به بیداد و ستم نیز، نبستیم، نبستیم


·        بس شنیدیم که گفتند چنانیم و چنینیم
ما همانیم که بودیم و همینیم که هستیم


·        دل به دریازدگان را ز کسی بیم نباشد
دل به دریا زدگانیم، نترسیم که مستیم


·        دل ما، گر چه شکستند به این سنگ دلی ها
شاد از آنیم که حتی دل موری نشکستیم

نوشته شده در شنبه چهاردهم فروردین 1389ساعت 12:53 توسط میثم محمدی| |

خدا به شیطان گفت: لیلی را سجده کن.

شیطان غرور داشت، سجده نکرد.گفت: من از آتشم و لیلی گل است.خدا گفت: سجده کن، زیرا که من چنین می خواهم.شیطان سجده نکرد. سرکشی کرد و رانده شد؛ و کینه لیلی را به دل گرفت.شیطان قسم خورد که لیلی را بی آبرو کند و تا واپسین روز حیات، فرصت خواست.

خدا مهلتش داد. اما گفت: نمی توانی، هرگز نمی توانی.

لیلی دردانه من است. قلبش چراغ من است و دستش در دست من.گمراهی اش را نمی توانی حتی تا واپسین روز حیات.شیطان می داند لیلی همان است که از فرشته بالاتر می رود.و می کوشد بال لیلی را زخمی کند. عمریست شیطان گرداگرد لیلی می گردد.دستهایش پر از حقارت و وسوسه است.او بدنامی لیلی را می خواهد. بهانه بودنش تنها همین است.می خواهد قصه لیلی را به بی راهه کشد.نام لیلی، رنج شیطان است. شیطان از انتشار لیلی می ترسد.لیلی عشق است ...

و شیطان از عشق واهمه دارد .

نوشته شده در شنبه چهاردهم فروردین 1389ساعت 12:42 توسط میثم محمدی| |

http://mrkakavand.persiangig.com/tk/weblog/pictures/105-die2.jpg

من معتقدم که زندگی ، دائماً استقامت و پایمردی ما را مورد آزمایش قرار می دهد ،

و بزرگترین پاداش های زندگی متعلق به کسانی است که برای رسیدن به خواسته شان

هرگز از تلاش باز نمی ایستند و از هیچ کوششی فروگذار نمی کنند .

این افراد قادرند کوهها را جابه جا کنند .

ممکن است ساده به نظر برسد ، ولی این همان تفاوتی است که

میان دو گروه از انسانها وجود دارد : کسانی که زندگی ایده آل دارند

و کسانی که زندگیشان در حسرت سپری می شود .

" آنتونی رابینز "
نوشته شده در شنبه چهاردهم فروردین 1389ساعت 12:39 توسط میثم محمدی| |

 بزرگترین گالری عکس های عاشقانه (کلیک کنید)

گفتند  :

            به اندازه ی گلیم هایتا ن

                      و به اندازه ی دهان هایتان

                                                    اما

                                               حرفی از وسعت آرزو هایمان نزدند !

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 9:37 توسط میثم محمدی| |

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 12:59 توسط میثم محمدی| |

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 12:33 توسط میثم محمدی| |

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 18:19 توسط میثم محمدی| |

http://www.irebooks.com/
نوشته شده در سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 13:59 توسط میثم محمدی| |

http://www.shoping-iran.com/
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 18:11 توسط میثم محمدی| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ